خرید بک لینک
تو ترحم نکنی پس که ترحم بکندتوتبسم نکنی پس که تبسم بکندپشت هم جرم و خطاهای من بی سرو پاآتش معصیتم را پر هیزم بکندهمه جا بنده تو رفته و ردش کردندعاقبت آمده تا باتو تکلم بکندتونگاهش نکنی بار گناهش اوراآخر انگشت نمای همه مردم بکندخواهش بنده ات این است نخواهی محشردرشلوغی پسر فاطمه را گم بکندبگذارید که این بنده بماند تاکهدوسه خط گریه برای شب سوم بکندیک نفرنیست که درهلهله  شام خرابسینه اش را سپر صورت خانم بکندآنقدرموی سرش سوخت درآتش کم شدچادرسوخته اش تا به ابد پرچم شدموضوعات مرتبط: اشعار

برچسب: نویسنده: هستی پاکدل تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 17:20

حال مناجاتی ندارم بسکه بد کردمراه خودم راباخدای خویش سد کردمیکسال دنبال خطاهای خودم بودمیک ماه تنها ، زندگی ام را رصد کردم!خیلی برایم موقعیت ها فراهم شدچون دیدم از تو دور خواهم گشت، رد کردمحالا شبیه محتضر در محضرت هستموقتی که سقف بر سرخود را لحد کردمامروز با شرمندگی روبرتو آوردماینبار باور کن که نفسم را لگد کردمهرچند ناچیزند اما درحضور تواین قطره قطره اشکهایم راسند کردمتو آبردیم را نبردی پیش این مردمهرروز اینها را به نفسم گوشزد کردمای مهربان تر از همه بامن حلالم کنمن خوب باتو تانکردم باتو بد کردمموضوعات مرتبط: اشعار

برچسب: نویسنده: هستی پاکدل تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 17:20

صفحه بندی